فريدون بن احمد سپهسالار

259

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

من طربم طرب منم زهره زند نواى من * عشق ميان عاشقان شيوه كند براى من عشق چو مست و خوش شود بى خود كشمش شود * فاش كند چو بيدلان بر همه كس هواى من ناز مرا بجان كشد بر رخ من نشان كشد * چرخ فلك حسد برد آنچه كند بجاى من من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رسته‌ام * ذره بذره مىزند دبدبهء فناى من آه كه روز دير شد آهو لطف شير شد * دلبر و يار سير شد از سخن و دعاى من يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل * تلخ و خمار مىطپم تا بصبوح واى من تا كه صبوح دم زند شمس فلك علم زند * باز چو سرو تر شود پشت خم دوتاى من باز شود دكان گل ياد كنند جزو و كل * ناى عراق با دهل شرح دهد ثناى من ساقى جان خوب‌رو باده دهد سبوسبو * تا سر و پاى گم كند زاهد مرتضاى من بهر خداى ساقيا آن قدح شگرف را * بر كف من تو پسر بنه از جهة رضاى من